((من می شناختم او را
نام تورا همیشه بر لب داشت
حتی
در احتضار
آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان))
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
((هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
و گفتگو نمی کرد
جز با درخت و سرو
در باغ کوچک همسایه
شبها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام میکشید
و در تصورش
تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود))
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
((او پاک زیست
پاکتر از چشمه نور
همچون زلال اشک
یا چون زلال قطره باران نو بهار
آن کوه استقامت
آن کوه استوار
وقتی به یاد تو می بود
میگریست))
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
((او آرزوی دیدن رویت را
حتی برای لحظهای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن تو چشم خویش را
آن در سررک غوطه ور
آن چشم پاک را
پنداشت
آلوه است و لایق دیدار یار نیست))
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
((آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست))
شاید
روزی اگر
چه؟
او؟
نه
آّه......
او نمی آید.....
صدای گریه ی مرا میان هق هق آسمان چطور؟
دانی برای چه آسمان شهر میگرید؟
من خوب میدانم ...
آسمان، دلتنگه فرزندی است که رهسپار دیار غربت شده است .
آسمان غربت هم میگرید ، اشکهایش یخ زده است.
او که تو را در دامن خویش دارد برای چه؟
اگر میان غریبه ها تنها شوی!!!
اگر خدای نا کرده سرو قامتت بیمار شود !!!
اگر آسمان چشمانت ابری شود !!!
خدایا! فرشتگانت را چند برابر کن برای محافظتش.
صدای گریه ی آسمان شهر را می شنوی؟
صدای گریه ی مرا میان هق هق آسمان چطور؟