میگزارم.
خدایا اگر تو ستار العیوب نبودی این بندگان نا پاک از رسوایی چه میکردند.
خدایا در بسته نیست ما دست و پا بسته ایم.
خدایا
من در کلبه حقیرانه و کوچک خود چیزی دارم
که تو در ارش کبریا یی خود نداری
من چون تویی دارم و تو چون خود نداری
<امام سجاد(ع)>
نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری
سلام دوستان من.از اینکه این چند وقته نتوانستم خوب پزیرای شما باشم شرمده ام.این متن را برای
کسی مینویسم که آنچنان دلم برای نگاه مهربان و دستان گرمش تنگ شده که از شدت افسردگی
چندیست که از خود بیخود شده ام.
تو سفر کردی و من اینجا به ستوه آمده ام از تنهایی بی تو پاییز آمد و باغچه از سبزه تهی شد.شاپرکها
مردند. تو سفر کردی و درختان همه تنها ماندند رد زمستانی چنین سرد و ملالت بار.قاصدکها رفتند
همه در دامن باد بی تو تنها ماندم همچو روحی که شود سر گردان.
تو رفتی ولی من آن شبهای سرد و دستان گرمت را فراموش نمی کنم
تو رفتی ولی همیشه قلبم به یادت می تپد و نگاههای منتظرم به امتداد جاده ها خیره می ماند.
اینک که گلهای دوستی پرپر شده و قدمهای انسان های جهان از درد و رنج پر شده اینجا که قایق تظاهر
و دورویی در ساحل زندگی لنگر انداخته و انسان ها لحظه به لحظه در مرداب کینه توزی فرو می روند
اینجا که پرنده زیبایی در دام صیاد زمان افتاده است.در اینجا که چشمها تنها اشک دیده اندو قلبها ناله
کرده اند از میان گلها گلی به نام محبت میچینم و بر روی گلبرگهایش می نویسم:
((تو و خاطرات خوب باتو بودن را هرگز فراموش نمیکنم)).
به که شاید دل بست؟
سینه ها جای محبت همه از کینه پر است
هیچ کی نیست که فریادپر از مهر تو راـ
گرم پاسخ گوید
نیست یک تن که در این راه غم آلوده عمر
قدمی . راه محبت پوید
خط پیشانی هر جمع خط تنهای ست
همه گلچین گل امروزند
در نگاه من و تو
حسرت بی فردای ست
نقش هر خنده که روی لبی می شکفد
نقشه ای شیطانی ست
در نگاهی که تورا وسوسه عشق کند
حیله ای پنهانی ست
خنده ها میشکفد بر لبها
تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی
همه بر درد کسان می نگرند
لیک دستی مبرد از پی در مان کسی
از وفا نام مبر.آنکه وفا خوست کجاست؟
ریشه عشق فسرد
واژه ی دوست گریخت
سخن از دوست مگو
عشق کجا.دوست کجاست؟
دست گرمی که ز مهر
بفشارد دستت
در همه شهر مجوی
گل اگر در دل باغ
بر تو لبخند زند
بنگرش.لیک مبوی
لب گرمی که ز عشق
نشیند به لبت
به همه عمر مخواه
سخنی کز سر راز
زده در جانت چنگ
به لبت نیز مگو
چاه هم با منو تو بیگانه ست
نی صد بند برون آید از آن.راز تو را فاش کند
درد دل گر به سر چاه کنی
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب کند
گر شبی از سر غم آه کنی
درد اگر سینه شکافد نفسی بانگ مزن
درد خود را به سر چاه مگو
استخوان تو اگر از سر غم نرم شود
آب شو
آه مگو
آسمان با منو تو بیگانه ست
خویش در راه فغان
دوست در کار فریب
آشنا بیگانه ست
شاخه ی عشق شکست
آهوی مهر گریخت
تار پیوند گسست
به که باید دل بست؟
به که شاید دل بست؟؟؟
شهره در. نه .گفتن:
نام می خواهی؟ نه
کام می جویی؟ نه
تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر؟ نه
تو نمی خواهی از سیم قبا در بر؟ نه
مذهب ما را میدانی؟ نه
خط ما را می خوانی؟ نه
نه .به هر بانگ که بر پا می شد
نه .به هر سر که فرو می افتاد
نه .به هر جام که بالا می رفت
نه . به هر نکته که تحسین می شد
نه .به هر سکه که رایج می شد
روزی آیینه به دستش دادند
می شناسی او را؟
آه آری خود اوست
می شناسم او را.
گفته شد دیوانه ست
سنگسارش کردند.
نغمه زد بر شاخه انگشت من
آشیان آسمان را ترک گفت
لانه ای آراست او در مشت من.
دست من پر شد ز مروارید مهر
دست من خالی شد از هر کینه ای
دست من گل داد و برگ آورد و بار
چون بهار دلکش دیرینه ای.
سینه اش در دستهایم می تپید
از هراس دامهای سرنوشت
سخت میترسید از پایان وصل
وز پلیدیهای خاطرهای زشت:
((آه اگر روزی بمیرد عشق ما
وای اگر آتش به یخبندان کشد
خنده امروز ما در شام یاس
اختران اشک در چشمان کشد.))
من نوازشگر شدم آن بال و پر
من ستایشگر شدم آواز ام
خواستم بوییدم و بوسیدمش
با نیازی بیشتر از ناز او.
عاشقان!هر کس که دارد از شما
مرغ عشقی بر فراز شاخسار
پاسداری بایدش هر روز و شب
چشم ترسی بایدش از روزگار.
در غروب یک زمستان سیاه
مرغک من ز آشیان خود گریخت
دور شد در اشک چشمک محو شد
بعد از او هم سقف این کاشانه ریخت.
در بهار پر گل این بوستان
دست من تک شاخه پاییز ماند
برگها خشک عشقی سوخته
بر فراز شاخه ها آویز ماند.
گرچه دیگر آسمانها تیره است
شب زدامان افق سر میکشد
باز با پرواز مرغان بهار
آرزویی در دلم پر میکشد.
می فریبد دل به افسونها مرا
می سراید بر من این آوازها :
بال دارد بال دارد مرغ عشق
باز خواهد کرد او پروازها.
مردان در چهار چوب عشق و محبت به وسعت غیر قابل تصوری نا مردند.برای اثبات نامردی مردان همین بس که در مقابل قلب عاشق و فریب خورده یک زن احساس میکنند مردند.
تا هنگامی که قلب زن اسیر نشده پست تر و سبع تر از یک سگ ولگرد توسری از یک اسیرگداتر از همه گایان سامره پوزه بر خاک و ست تمنا به پیش گدایی عشق میکنند.
اما همین که خیالشان از تسلیم قلب زن راحت شد یکباره یاشان می آی که خدا مردشان آفریده و کمال مردانگی را در بی نهایت نامردی جستجو میکنند.
مردان نامرد از اینکه شما را نامرد خطاب میکنم نارحت نشوید.مگر چه ایرادی دارد برای یکبار هم که شده شما را با ختان شنا کنم.
((این متن را از طرف عزیزترینم نوشتم. زیبا و جالب بود و برای آقایان جای بسی فکر دارد که چرا باید اینچنین باشد))البته این متن با ارادت تمام خدمت تمام جوانمردان نوشته شده و همیشه یادمان باشد که اگر نامردان نبودند مردان مشخص نمیشدند. یا علی
موفق و سربلند باشید.