یاد تو چون سکه یی سیمین رها بر آب این دریاست
خاطر دریا پریشان است
سینه دریا پر از تشویشو طوفان است
دست من در موج وچشمم سوی ساحلهاست
قلب من منزلگه دلهاست
نه بر این دریا سکونی
نه به ساحلها چراغ رهنمونی
کی برآید از افق شمع بلند آفتابم؟
تا درنگ آرم دمی
تا بیاسایم کمی
تا در این امواج یادی یادگاری را بیابم
ای دریغا......
سر به سر موج است و گرداب است و غرقاب
سکه سیمین فروتر میرود در آب
همه با آینه گفتم که خموشانه مرا می پایید
گفتم ای آینه با من تو بگو
چه کسی بال خیالم را چید؟
چه کسی صندوق جادویی اندیشه من غارت کرد؟
چه کسی خرمن رویایی مرا داد به باد؟
سر انگشت بر آینه نهادم پرسان:
چه کسی آخر چه کسی کشت مرا
که نه دستی به مدد از سوی یاری برخواست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد!؟
آینه
اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد
پیوستن دوستان به هم آسان است
مشکل بریدن است و آخر آن است
شیرینی وصل را نمی دارم دوست
از غایت تلخی که در هجران است
در این قحط سالی دمشقی![]()
گرحرمت عشق را پاس داری
میتوان تو را خواند عاشق
وگر نه در هنگام عیش و نوش و فراخی
میتوان از لب هر مخنسی ره عاشقی را
شنود و سرود
با ورودش به خانه سرد و تاریک دلم
بار دیگر
فانوس امید و آرزو پر نور شد
شعری که می بینید را یک بار در وبلاگ نوشته بودم.اما به دلیل اینکه آن زمان این وبلاگ بازدید کننده زیادی نداشت این پست ازنظرات شما دوستان عزیز بی نسیب ماندبرای همین آن را دوباره آپ کردم تا دوستان عزیز دوباره آن را بخوانند و نظر زیبای خود را برای من به یادگار بگزارند.
(با تشکر همسفر)
***
تو چه دانی که پس هر نگه ساده من
چه جنونی چه نیازی چه غمیست؟
یا نگه تو که پر عصمت و ناز
بر من افتد چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم!آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگر سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ور نه دیگر به چه کار آیم من
بی تو؟
چون مرده چشم سیهت
کودک شعر مرا مهر تو غمخوارترین
گر یکی هست سزاوار پرستش به خدا
تو سزاوارترینی تو سزاوارترینی
عطر نام تو که در پرده جان من پیچیدست
سینه را ساخته از یاد تو سرشار ترین
ای تو روشن گر ایام مه آلود ه عمر
بی تماشای تو روزوشب من تار ترین
در گذر گاه نگاه تو گرفتارانن
من به سر پنجه مهر تو گرفتارترین
می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید
گر بود چون دل من راز نگهدارترین!
گفتم چگونه عاشقان را می شناسی؟ گفت از نگاه مات و رنگ از رخ پریدن!
گفتم که من گلچینم ای سر تا به پا گل گفتا:بمان در پای گلتا وقت چیدن
گفتم برو ((زیبا تر از زیبا کدام است)) گفتا مرا در چهره آیینه دیدن
گفتم بگوشیرین ترین آسودگی چیست؟ گفتا :به دنبال پری رویان دویدن
گفتم شفای دیده ام در سینه ات گفت نور دو خورشید است در حال دمیدن
که چشمهای قشنگش را
به عشق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی
چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش به حال دلم سوخت
و مهربانی را
نثار من می کرد